#پادشاه_من_پارت_283
با چشم های گرد شده به امتداد دستش نگاه کردم...
خودش بود...
امیرحسین بود...
امیرحسین کم صبر من...
لبخندی زدم و سرم را از روی تاسف تکان دادم و جلو رفتیم...
با دیدنمان ایستاد...
لبخندی زد...
چقدر خواستنی شده بود در آن کت و شلوار مردانه ای که همرنگ شالم بود....
تپش قلبم بالا رفت...
ولی که چقدر دلم برایش تنگ شده بود....
دست هایش را از جیبش بیرون آورد و با لبخند نگاهم کرد...
رد نگاهش را میزدی به من می رسیدی....خدا خدا میکردم مادرم یا حتی پدرم این کار را نکنند...
بهم رسیدیم...روبه روی هم....
جلو آمد:"سلام خانوم یگانه...عیدتون مبارک باشه..."
مادرم با لبخند و مهربانی جوابش را داد...من سریع پیش قدم شدم:"سلام استاد سال نو
مبارک..."
جواب مرا داد و سمت پدرم رفت...
دستش را گرفت و بغلش کرد...
آرام باهم سلام و احوالپرسی کردند....
romangram.com | @romangram_com