#پادشاه_من_پارت_284

جدا نشدند....
امیرحسین انگار دلش جدایی از آغوش پدرم را نمی خواست...


این را به حساب اینکه پدرم زیادی مهربان است گذاشتم و با شوق نگاهشان کردم...
بالاخره رضایت دادند و ازهم جدا شدند...
کناری ایستاد که مادرم گفت:"شما اینجا چیکار میکنید؟؟"
هول به امیرحسین نگاه کردم که لبخند اطمینان بخشی زد و گفت:"اومدم برای دیدنتون...حس
خوبی دارم وقتی کنار شما و آقا محمدرضا هستم..."
لبخندی خشک شد...
از دستش ناراحت شدم...
حتما من هم حکم برگ چغندر را داشتم...
نگاه غمگین و ناراحتم را که دید گفت:"و البته دانشجوی خوبم پاییز خانوم..."
راضی ام نکرد...
حالا که با آمدن ناگهانی اش غافلگیرم کرد با این حرفش بد خاطرم را آزرده کرد...
نگاهم را از او گرفتم و گفتم:"خب مامان جان...دیر شد...بریم لطفا....امیررضا هم اومده...دلم کلی
تنگشه...بریم..."
امیرحسین لبخندش را جمع کرد و سوالی نگاهم کرد....
دلم شیطنت میخواست...
دلم میخواست برایش زبان بیرون بیاورم و کودکانه اذیتش کنم...
سؤالش را بی جواب گذاشتم و گفتم:"از اینکه اومدید خیلی ممنونم...سال خوبی داشته باشید..."

romangram.com | @romangram_com