#پادشاه_من_پارت_282

نگذاشتم مادر دل رحمم حرف بزند و سریع گفتم:"عاطفه خانوم خواهش میکنم ....ما عجله
داریم..."
حرفم را زدم و دست مادرم را کشیدم:"بریم عزیزم..."


عاطفه دستم را گرفت:"وایسا پاییز جان..."
پوزخند زدم:"وایسیم تا دوباره پدر و مادرمو تحقیر کنی؟؟؟ بزرگترین ازم و احترامات
واجب...خواهش میکنم دست از سر خانواده ما بردارید...خواهش میکنم"
اشک در چشمانش حلقه زد و دستم را رها کرد....
عمو مرتضی جلو آمد و گفت:"پاییز جان من شرمنده ام....عاطفه فهمید اشتباه کرد..."
سری تکان دادم:"شما چرا شرمنده باشید عمو...و چه خوب که عاطفه خانوم پی به اشتباهشون
بردن...اما من دیگه دوست ندارم با مادرم در ارتباط باشن...خدانگهدار..."
دیگر بس بود هر چه قدر که توهین کردند....
بعد از یک هفته فهمیده اند که اشتباه کردند...
این چه فایده ای دارد؟
آبروی ریخته را میشود جمع کرد؟؟؟
عاطفه دیگر نه خاله ام بود و نه همسایه و نه دوست مادرم...دیگر آدم هم حسابش نمیکنم...
لیاقت دوستی و رفت و آمد با خانواده ی مارا نداشت...
غرق فکر بودم و سرم پایین که مادرم گوشه آستین مانتو ام را گرفت:"پاییز؟؟"
سرم را بالا آوردم و نگاهش کردم:"جانم؟؟؟"
به روبه رویش اشاره کرد:"اون استاد کاشف نیست؟؟؟"

romangram.com | @romangram_com