#پادشاه_من_پارت_281
سری تکان دادم:"خب بریم دیگه..."
پدرم کلافه نگاهم کرد:"تموم شد مکالمتون؟؟؟"
لبخندی از روی خجالت زدم:"بله...ببخشید دیر شد...بریم دیگه..."
پدرم سری تکان داد و گفت:"خب پس بریم..."
سریع جلو رفتم و دسته ویلچر را گرفتم و سمت در بردم...
با مادرم طبق معمول پدر را به سختی پایین بردیم...
چقدر حیاطمان زیبا شده بود...
درخت ها پر از شکوفه بودند...
از در بیرون رفتیم و خواستیم راه خروج کوچه را در پیش بگیریم که صدای ضعیفی به گوشمان
خورد:"مرررررریم....وایساااااااا.....مریم جااااااااااان...."
صدای خاله عاطفه بود...
دندان هایم را روی هم ساییدم و با حرص گفتم:"مامان خواهش میکنم نایست....بیا بریم حوصله
ندارم بیاد باز یه چیز بگه و اشکتو در بیاره...میترسم بیاد اینجا نتونم خودمو کنترل کنم و شروع
کنم فحش دادن بهش...نزار باهاش دهن به دهن شم...بیا بریم..."
پدرم هم نگاهی به مادرم انداخت:"پاییز درست میگی...نزار کاممون رو تلخ کنه...بریم..."
مادرم لبخند زد:"چشم بریم..."
یک قدم از مادرم جلو بودم که حس کردم ایستاد...
با تعجب به عقب برگشتم....خاله عاطفه دست مادرم را گرفته بود...
اخم هایم را درهم کشیدم...
romangram.com | @romangram_com