#پادشاه_من_پارت_275
انگار مادرم فقط پویان و پدرم را میخواست و من کسی بودم که جای خالی پویان را پر کنم...
اما من پاییز بودم نه پویان که بخاطر آن مادرم دوستم داشته باشد...
مادرم دستم را گرفت:"نه عزیزکم...نه قربونت برم....تو پاییزی...پاییز من...تک دختر من....همراه
من...مونس من...تو با پویان فرقی نداری اما کسی هستی که بعد از پویان به امید اون نفس
میکشم...هیچ وقت درمورد برادر گمشدت حسادت نکن..."
***
با صدای در اتاق مجبور به باز کردم چشم هایم شدم...
نگاه خواب آلودم را به در انداختم که مادرم وارد شد:"صبحت بخیر خانوم...نمیخوای پاشی؟؟نیم
ساعت دیگه سال تحویل میشه ها..."
لبخند کجی زدم:"سلام مامان صبح بخیر...چشم الان بلند میشم..."
یک هفته گذشته بود...
از آن شب بد و تار یک هفته گذشته بود...
یک هفته از آشکاری عشق من و امیرحسین گذشته بود...
یکشنبه بود روز اول فروردین...
نزدیک سال تحویل...
از روی تخت بلند شدم و رویش را مرتب کردم...
از اتاق بیرون رفتم...
با دیدن سفره کوچک هفت سین لبخندی زدم....عکس پویان هم به رسم یادگار بود...
لبخند را جمع کردم و وارد دستشویی شدم...
romangram.com | @romangram_com