#پادشاه_من_پارت_276

با صدای مادرم بیرون پریدم:"بدو پاییز که وقتی نمونده..."


لبخند عمیقی روی لبم نقش بست...
سمت پدرم رفتم و کنارش نشستم:"سلام بابایی صبحت بخیر..."
جوابم را مثل همیشه با مهربانی داد که مادرم گفت:"خب محمدرضا قرآن رو بگیر دستت الان
سال تحویل میشه ها..."
چند دقیقه ای گذشت که گوینده تلویزیون اعلام کرد:"آغاز سال یک هزار و سیصد و نود و پنج
"...
لبخندی زدم و شروع کردم به دست زدن:"ایووووووول عیدتوووون مبااااااارک..."
اول سمت مادرم رفتم و محکم در آغوش گرفتمش و بوسیدمش:"عیدت مبارک مامان قشنگم..."
او هم روی موهایم را بوسید:"عید توهم مبارک پاییزم..."
پدرم را هم در آغوش گرفتم...
چقدر آغوشش را دوست داشتم...
چقدر نوازش کردنش را دوست داشتم...
چه حالی میشدم وقتی دست هایش را لای موهایم میکرد و بوسه بر پیشانی ام میگذاشت...
دلم میخواست از آغوشش بیرون نروم اما صدای موبایلم بلند شد...
از شوق اینکه امیر حسین باشد سریع از جایم بلند شدم و وارد اتاقم شدم...
سریع موبایلم را برداشتم با دیدن اسم امیرحسین لبخندی زدم و نفس عمیقی کشیدم و تماس را
برقرار کردم...
همیشه با هربار تماسش تپش قلب میگرفتم...

romangram.com | @romangram_com