#پادشاه_من_پارت_274
طاقت نداشتم اشک هایشان را ببینم..
لبم را به دندان گرفتم و نزدیکشان شدم و بین شان نشستم...
هردو دستم را بالا بردم و روی چشم هایشان کشیدم:"دلم نمیخواد اشک هاتون رو ببینم...گریه
چرا ؟؟؟"
مادرم دستم را گرفت و بوسید و در آغوشش کشید:"قربون دخترم برم...غصه نخور عزیزم...مگه
نگفتی آدم باید گریه کنه تا آروم شه؟؟من و پدرت هم قصدمون همین بود..."
دستش را بوسیدم:"هر شب اشک و آه؟؟؟نه مامان اینطور نه....هر شب با چشم های خیس می
خوابید...هنوز بخاطر پویان اشک میریزی....سوی چشمات کم شدن مامان....من اینو
نمیخوام....آره مامان پویان پیدا میشه...به امید خدا پیدا میشه...اما فکر میکنید پویان راضی که
شما چشماتو از دست بدی بخاطرش؟؟؟"
پدرم دستی روی گونه ام کشید:"تو هم که اشک ریختی؟؟؟"
میان گریه ام لبخندی زدم و سکوت کردم...
مادرم بلندم کرد و گفت:"ببین پاییز من تا پویانم پیدا نشه چشمه اشکمم خشک نمیشه...من با
گریه یاد گریه های شبانه اش میفتم...شبایی که تو صبح بالای سرش مینشستم...پسری که فقط
یکسال پیشم بود همه زندگیم بود پاییز...من بعدش نفس کشیدم اما...زندگی...نه پاییز من زندگی
نکردم...."
بینی ام را بالا کشیدم و سر تکان دادم:"همه وجودت شده پویان...هنوز براش تولد میگیری...تمام
خونه رو پر کردی از عکس هاش....حتما محبت هات به منم بخاطر پویا ن "
مادرم بهت زده سر تکان داد...
حق داشتم با این تعریف ها این فکر را کنم...
romangram.com | @romangram_com