#پادشاه_من_پارت_273
خندیدم و گفتم:"نه نه...خب چی بگم...تموم حرف ها رو شما زدی..."
حس کردم لبخند میزند...آرام گفت:"فک کنم الان وقتشه بری پیش پدر و مادرت....مرسی که
جواب خوبی به قلب عاشقم دادی شبت بخیر..."
لبخند عمیقی زدم و گفتم:"شب توهم بخیر...خدافظ..."
_"مراقب خودت باش عزیزم...خدافظ.."
سریع موبایلم را روی تخت پرت کردم و بیرون رفتم...
هردو کنار هم نشسته بودند و سرشان را پایین انداخته بودند...
سر سرافکندگی نداشت...
خواستم چیزی بگویم که صدای پدرم بلند شد،انگار متوجه حضور من نشده بودند...
_"عاطفه راست گفت مریم... تو اگر به علی جواب مثبت داده بودی الان با یه آدم فلج که فرقی با
یه مُرده نداره زندگیتو تباه نمیکردی..."
مادرم دست همسرش را گرفت و بوسید:"چی میگی محمدرضا...من تورو با دنیا عوض نمیکنم...بار
ها بهت گفتم..."
_"مریم تو چطور با من کنار اومدی؟؟؟با منی که فلجم؟؟؟با منی که با پویان اون ..."
مادرم حرفش را قطع کرد:"هیییس....آره کنار اومدم چون همه چیز رو سپردم به خدا....درسته
سی سال گذشته ولی پسر من پیدا میشه....پیدا میشه تا تورو نجات بده از عذاب وجدان سی
سالت..."
لبخند تلخی زدم و سرفه ای کردم تا متوجه حضورم شوند...
هردو نگاهم کردند...
چشمان هردو خیس بود...
romangram.com | @romangram_com