#پادشاه_من_پارت_258
نگاهش کردم و ناخودآگاه گفتم:"جانم؟؟"
سریع سرش را بالا آورد و نگاهم کرد...
ته چشمانش چیزی بود که نمیتوانستم بخوانمش...
لبخند عمیقی روی لبش نقش بست...
این مرد چرا میخواست مرا دیوانه کند...
چرا قصد آتش زدن قلبم را داشت...
از خجالت سرم را پایین انداختم که امیرحسین گفت:"از رفتار صبح من ناراحت شدی؟؟؟"
نگاهش نکردم اما جوابش را دادم:"کم نه..."
سرعت ماشینش را بیشتر کرد:"منظوری نداشتم...یکم آشفته بودم..."
سر تکان دادم:"مشکلی نیست استاد..."
سر همان کوچه قبلی نگه داشت...
سریع پیاده شدم...از شیشه سمت خودش نگاهش کردم:"دستتون درد نکنه استاد..عیدتون
پیشاپیش مبارک..."
لبخندی پهنی زد و گفت:"خواهش میکنم...عید توهم مبارک...برو بسلامت..."
با هردوشان خداحافظی کردم و راه خانه را پیش گرفتم که صدای پیام موبایلم بلند شد...
وقتی نگاه شماره کردم فهمیدم امیرحسین است...
».. مراقب خودت باش «: با ذوق بازش کردم....برایم نوشته بود
از خوشحالی دست هایم میلرزید...
romangram.com | @romangram_com