#پادشاه_من_پارت_257
امیرحسین از آیینه نگاهم کرد و گفت:"حتما سوال برات پیش اومده که این آقا کنار من
کیه...بزار رفع ابهام کنم..."
چشم هایم را در چشمش انداختم...
لبخندی پر از مهر زد:"ایشون بردار بزرگترم امیرعلی..."
دستپاچه گفتم:"خوشوقتم آقای کاشف..."
امیرعلی سری تکان داد:"همچنین..."
پس معلول نبود...
پس....فلج بود یا ....چرا نمی توانستم بفهم که او چه دردی دارد...
با خودم درگیر بودم که امیرحسین گفت:"پاییز خانوم داداش من معلول نیستا...داداشم از منم
سالمتر و باهوش تره فقط تو بچگی واکسن اشتباهی بهش زدن....دکترا به این روز انداختنش..."
واقعا ناراحت شدم...
دلم سوخت...
آن زمان ها هم چقدر از این مشکلات بوده و زندگی چند جوان را نابود کرده...
به امیرعلی نگاه کردم:"متاسفم ..."
هردو سکوت کردند...
به در چسبیدم و به خیابان ها نگاه کردم...
چقدر شلوغ بود...
انگار تازه یادشان افتاده است که هفته دیگر عید است...
امیرحسین سرفه ای کرد و گفت:"میگم پاییز؟؟"
romangram.com | @romangram_com