#پادشاه_من_پارت_256

دستش را گرفتم و از کلاس بیرون کشیدم...


جلوی در دانشگاه ایستادیم منتظر ماشین که لیلا گفت:"این استاد هم قاطی داره ها...یه بار با
عصبانیت تمام میگه یگانه نیاد سر کلاس به بار شخصا میاره تو کلاس و بعد میگه
میرسونمت...دیوانه اس به جان خودم..."
چشم غره ای رفتم:"درست حرف بزن لیلا..."
لیلا ابرو بالا انداخت:"آها....بله چشم..."
سرم را پایین انداختم که صدای بوق آشنایش به گوشم خورد...
لیلا با آرنج به پهلویم کوبید:"استاد اومد خانوم"
سرم را بالا آوردم و به ماشین امیرحسین نگاه کردم...
با دست اشاره کرد که بیا...
آب دهانم را پایین فرستادم و به لیلا نگاه کردم...دندان هایش را روی هم سایید:"بیا برو تا مردم
بیشتر از این نخوردن شما دوتارو..."
نزدیکش شدم و گونه اش را بوسیدم:"خدافظ لیلام..."
سمت ماشین هلم داد:"گمشو تو ماشین...سوخت بوقش..."
لبخند کجی زدم و در عقب را باز کردم و نشستم...
امیر حسین بدون معطلی حرکت کرد...
نفس عمیقی کشیدم و آرام گفتم:"سلام..."
صدای ناآشنایی به گوشم رسید:"سلام خانوم..."
همان پسر بود که امروز کنار امیرحسین بود...

romangram.com | @romangram_com