#پادشاه_من_پارت_259


این امیرحسین چه کرده بود با من...
که با هر کلام و سخنش دست و پایم میلرزد...
جوابش را ندادم...مگر دستم به نوشتن میرفت...تنها شماره اش را ذخیره کردم "استاد " و گوشی
را درون کیفم انداختم
***
با شوق و ذوق کلید را در قفل انداختم و وارد خانه شدم...
مادرم لب حوض نشسته بود و میوه میشست...
نزدیکش رفتم و گونه اش را بوسیدم:"سلام مامان خوشگلم...خسته نباشی..."
از او جدا شدم و از پله ها بالا رفتم که گفت:"فدای پاییزم...ممنون عزیزم..."
کفش هایم را بیرون آوردم و میوه ها اشاره کردم:"خیره انشاالله...مهمون داریم؟؟؟"
لبخند کجی زد:"خیره مادر....برو تو منم الان میام بهت میگم..."
بیخیال سر تکان دادم و وارد خانه شدم...
پدرم روی زمین نشسته بود و تلویزیون نگاه میکرد...
نزدیکش شدم و دستش را گرفتم و بوسیدم:"سلام باباییم....خوبی قربونت برم؟؟؟"
او هم سرم را بوسید:"سلام پاییزم..جان دلم خوبم عزیزکم..."
از جایم بلند شدم و گفتم:"چیزه چه خبره؟؟؟کی میخواد بیاد اینجا؟؟؟"
لبخندی زد:"خاله عاطفه و عمو مرتضی..."
خندیدم:"خو حالا گفتم حتما عمو امیررضا از نیویورک اومده میخواد بیاد اینجا....اونا که همش
اینجان...عادیه..."


romangram.com | @romangram_com