#پادشاه_من_پارت_250

با دیدنش نفس راحتی کشیدم و گفتم:"وای مصطفی کلی ترسیدم که...اینجا چیکار میکنی؟؟؟"


خندید:"شرمنده پاییز فکر نمی کردم بترسی...من دارم میرم خونه تازه شیفتم تموم شده...تو
کجا؟؟"
کمی از لقمه را خوردم و با همان دهان پر گفتم:"دارم میرم دانشگاه..."
مصطفی خندید:"تو هنوز میری دانشگاه؟؟؟بیا من برسونمت دیرت نشه..."
مخالفت نکردم...حوصله گرفتن تاکسی یا سوار واحد یا مترو شدن را نداشتم...
سریع کنارش نشستم که گفت:"کدوم دانشگاه؟"
لبخندی زدم و با افتخار نام دانشگاه ام را گفتم...
مصطفی پسر خاله عاطفه بود...
مثل برادر نداشته ام بود...
مهربان و چشم پاک...
از کودکی باهم بودیم...
باهم بزرگ شدیم...اما از وقتی برای تحصیل بورسیه گرفت و رفت رابطه یمان کم شد...وقتی هم
که برگشت فقط در حد سلام و احوالپرسی باهم در ارتباط هستیم...چون او پزشک است و
همیشه بیمارستان...
روبه روی دانشگاه ایستاد..
نگاهی به من کرد:"هر وقت تمام شدی بگو تا بیا دنبالت..."
از ماشین پیاده شدم...از شیشه نگاهش کردم:"نه داداش...خودم میرم...دستت درد نکنه
خدافظ.."

romangram.com | @romangram_com