#پادشاه_من_پارت_251
منتظر جوابش نشدم و از او دور شدم...
نفس عمیقی کشیدم و اطرافم را نگاه کردم تا شاید لیلا را بیابم...
اما چشمم به امیرحسین خورد که داشت همراه فردی که روی ویلچر نشسته بود وارد دانشگاه
میشد...
چشم هایم از تعجب گرد شد...
چه کسی بود؟؟؟
سرش را بالا آورد و با نگاهش غافلگیرم کرد...
سریع چشم های را از او گرفتم و سرم را پایین انداختم که صدای لیلا به گوشم رسید:"کجا رو
دید میزدی؟؟؟"
خندیدم و سمتش برگشتم:"اون پسر رو به رویی رو...شلوارشو نیگا..."
دستمو گرفت و سمت پله ها کشید:"به جای اینکه شلوار پسر مردمو نگاه کنی بیا بریم تو که الان
استاد کاشف راهمون نمیده..."
شانه بالا انداختم:"به درک راه نده..."
لیلا متعجب نگاهم کرد:"مازا فازا پاییز؟؟؟تو از کاشف میترسیدی که..."
دستم را از دستش بیرون کشیدم و آستین مانتو ام را صاف کردم:"خب دیگه نمیترسم...اصلا دلم
میخواد امروز سر کلاسش نرم..."
چشم غره ای رفت و اخم کرد:"پاییز چرت و پرت نگو...بیا بریم توروخدا جلو بقیه آبرو نمیزاره
برامون..."
پولی کشیدم و پشت سرش راه افتادم...
romangram.com | @romangram_com