#پادشاه_من_پارت_249
نیاز به استراحت داشتم...
در اتاق را که باز کردم صدای پدرم به گوشم خورد:"پاییز خانوم بیا تو اتاقم کارت دارم..."
ترسیدم...
اگر چیزی میپرسید باید چه میگفتم؟؟؟حقیقت یا دروغ؟؟؟
دستی به صورتم کشیدم و وارد اتاقش شدم...لبخندی زدم و کنارش روی تخت نشستم...
متفکرانه نگاهم کرد:"خب؟"
سر تکان دادم:"خب؟؟خب چی؟؟؟"
لبخندی زد:"پاییز کجا بودی ؟ مگه نگفتی با لیلا قرار دارم؟؟؟"
ریلکس گفتم:"پارک بودم...بله با لیلا قرار داشتم...اون بوی عطر هم بله مردونه بود چون موقع
برگشت با یه پسر جوون که اصلا حواسش به اطرافش نبود برخورد کردم..."
مشکوک نگاهم کرد:" پاییز؟؟؟؟"
خندیدم:"به جون خودم همین بود..."
قبول کرد...آن هم بخاطر قسم خورده ام بود....
مقنعه ام را روی سرم درست کردم و کیفم را روی شانه ام انداختم و از اتاق بیرون رفتم...
مادر از آشپزخانه صدایم زد:"پاییز جان صبر کن این لقمه رو بخور بعد برو..."
کفش هایم را پوشیدم و به در تکیه دادم :"بیار اینجا مامان من کفش پوشیدم..."
سریع لقمه را از دستش کشیدم و با یک خداحافظی بلند از خانه بیرون رفتم به سر کوچه که
رسیدم کسی مقابلم ایستاد...
سرم را با تر بالا آوردم و نگاهش کردم...
romangram.com | @romangram_com