#پادشاه_من_پارت_248

ادکلن خودم را برداشتم و کمی به خودم زدم...
الان چیزی نگفت...


مطمئن بودم بعد از رفتن مادرجون و پدرجون حتما مورد بازخواست قرار میگیرم...
موهایم را شانه کشیدم و یکطرف از سرم انداختم و بیرون رفتم...
وارد آشپزخانه شدم:"سلام مامان خسته نباشی..."
همانطور که مشغول خورد کردم کاهو بود گفت:"سلام عزیزم...ممنون...لیلا خوب بود؟؟"
امروز لیلا چقدر در خانه ما عزیز شده بود...
تکه ای از خیار سبز را برداشتم و خوردم:"سلام رسوند..."
ظرف سالاد را کنار گذاشت و گفت:"من سالاد رو درست کردم...تهیه فسنجون با شما..."
متعجب نگاهش کردم:"مامان؟؟؟من؟؟؟بلد نیستم که..."
خندید و گونه ام را کشید:"بابات گفته پاییز درست کنه..."
ملتمس نگاهش کردم:"نه توروخدا...مامان فسنجون سخته..."
شانه ای بالا انداخت:"خودت میدونی..."
گفت و بیرون رفت...
من ماندم و وسایل غذایی که اصلا درست کردنش را بلد نبودم...
********
ساعت از پنج گذشته بود که رفتند...
ظرف ها را کمک مادرم شستم....
خسته شده بودم...

romangram.com | @romangram_com