#پادشاه_من_پارت_243

پوزخند زدم:"منم منظورم شما نبودی..."
سکوت کرد...
سکوتش بیش از حرف زدنش از خود بی خودم میکرد...
نفسم را با فوت بیرون دادم:"خب استاد حرفمون تموم شد اجازه هست؟"
خودش را کنار کشید:"من حرفی نزدم...بشین گوش کن برو....من با همسرم به موقعش حرف
میزنم اما الان نیاز به یه گوش شنوای دیگه دارم که بتونه قلب پر تلاطمم رو آ روم کنه..."


آب دهانم را پایین فرستادم و نگاهش کردم...
وضعیت مناسبی نداشت...
با نگرانی گفتم:"استاد حالتون خوبه؟"
پوزخند زد:"مگه برات مهمه؟؟"
سرم را پایین انداختم...
مهم بود...خیلی زیاد...به اندازه یک دنیا...دنیایی که خودش بود...
نفس عمیقی کشید:"بشینیم؟؟؟"
ناچار سری تکان دادم و پشت سرش راه افتادم...
روی نیمکت نشستیم..
کنار هم...
امیرحسین دست هایش را در هم گره کرد بدون مقدمه گفت:"من ناراحتی قلبی دارم پاییز...شاید
تا الان فهمیده باشی اینو...قلبم یهو ممکنه نزنه...زیاد زنده نیستم اما مدتی که هستم حق دارم
زندگی کنم،حق دارم عاشق بشم...اما انگار کسی نباید عاشق من بشه...نامزدمه بنفشه...عقد

romangram.com | @romangram_com