#پادشاه_من_پارت_244

نکردیم هنوز و نخواهیم کرد...قرار بود اول فروردین جشن بگیریم...بنفشه نمیدونست من مشکل
قلبی دارم...وقتی فهمید از این رو به اون رو شد...تموم شد...سرد شد باهام...البته منم زیاد بهش
حسی نداشتم اما به گفته امیرعلی میتونستم به مرور زمان عاشق که نه دوستش داشته
باشم...نشد و الان خدا رو شکر میکنم که بهش نه وابسته شدم و نه عاشقش شدم...امروز رفت
ترکیه...به قول خودش دنبال یه آینده جدید...ولم کرد بخاطر مشکلم...دلم شکست از حرفی که
بهم زد..."


مکثی کرد،پوزخند زد و ادامه داد:"بهم گفت تو نباید عاشق بشی...بیچاره میشه دختری که
عاشقت باشه....راست گفت اما دلم شکست...اومدم اینارو بگم که یه وقت فکر نکنی من نامزد یا
به قول خودت همسر دارم...همین...ممنون که نشستی..."
سرم را پایین انداختم....
هیچ چیز نمی توانستم بگویم...
ذهنم یاری نمی کرد...
لبم را به دندان گرفتم و از جایم بلند شدم و یک قدم از او فاصله گرفتم که گفت:"گاهی وقتا آدم
هایی که همدیگر رو خیلی دوست دارن....استعداد عجیبی هم در بدبخت کردن هم دارن....تو
اینجوری نباش..."
قلبم لرزید...
منظورش من و خودش بود؟؟
دست و بندم شروع کرد به لرزیدن....
کمی نفسی به سرفه ام انداخت...

romangram.com | @romangram_com