#پادشاه_من_پارت_242
یک قدم فاصله گرفتم، همانطور که نفس نفس میزد گفت:"خواستم باهم حرف بزنیم...گفتم شاید
بخاطر دیشب از دستم ناراحت باشی...ولی پاییز من هنوز نمیدونم چیکار کردم...میشه بهم
بگی؟؟"
برنگشتم....
سرفه ای کردم و گفتم:"شما کاری نکردید استاد...من یه اشتباهی کردم...الانم بهتره برم...با
اجازه..."
خواستم قدم بردارم که سریع مقابلم ایستاد:"تا اینجا که اومدی بیا بشینیم باهام حرف بزنیم...تو
درد و دل کن من گوش کنم،من درد و دل میکنم تو گوش کن...خب؟؟بعد هرجا خواستی بری
خودم میرسونمت..."
سری تکان دادم:"استاد فک نکنم این خوب باشه که با یه دانشجو درد و دل کنید...اونم یه
دانشجوی دختر...بهتر نیست با همسرتون حرف بزنید؟؟؟"
پایش را روی زمین کوبید:"نمیفهمی دیگه...تو با بقیه دانشجو ها فرق داری...وگرنه نگاهت هم
نمیکردم..."
سرم را بالا آوردم و با حرص نگاهش کردم:"میشه من با بقیه براتون فرق نداشته باشم؟؟؟ و دیگه
نه نگاهم کنید و نه باهام حرف بزنید؟؟"
متعجب نگاهم کرد:"تو چت شده؟؟"
لبخندی زدم و دست هایم را در جیب مانتو ام کردم:"هیچی...فقط خوشم نمیاد کسی بهم دروغ
بگه همین..."
لبش را با زبانش خیس کرد و و دست هایش را درون جیب کتش کرد:"من دروغ نگفتم..."
romangram.com | @romangram_com