#پادشاه_من_پارت_235
آخ چشم سیاه...
چقدر عمق چشم هایش شبیه امیرحسین بود...
اشک در چشمانم حلقه زد...
نمیخواستم این حرف ها را کسی بشنوم که دنیاییم بود...
خواستم جوابش را بدهم که صدای مادرم به گوشم خورد:"همسرم من لبخند تورو با دنیا عوض
نمیکنم....من اخم های تورو با خندیدن کی دیگه ای عوض نمیکنم....من حتی نداشته های تورو با
داشته های کس دیگه ای عوض نمیکنم...من تار مو که هیچ خاطرات تو با دنیا عوض نمیکنم..."
لبخندی روی لبم نقش بست...
شنیدن این حرف ها دل من را هم ضعف انداخت...
از آغوشش بلند شدم و با لبخند و خوشحالی به مادرم نگاه کردم...
چشمگیر براش فرستادم و بلند شدم بزن که مادرم گفت:"کمک کن ببریم تو اتاق...بعد برو
بخواب..."
دستم را روی سینه ام گذاشتم و بلند گفتم:"چشم سرورم.."
باهم زیر بازو هایش را گرفتیم و روی ویلچر گذاشتیم...پدرم سکوت کرده بود....شاید از عاشقانه
های مادرم مقابل من خجالت کشیده بود...
هردوشان را بوسیدم و وارد اتاقم شدم و در را بستم...
می ترسیدم بخوابم و باز مثل شب های گذشته خواب استادم را ببینم اما خسته بودم و به یک
خواب عمیق و فراموشی طولانی و بدون کابوس عاشقانه امیرحسین نیاز داشتم...
اما نشد...
romangram.com | @romangram_com