#پادشاه_من_پارت_234

و این یعنی ته بی معرفتی دنیا ...
نمیخواستم اشک بریزم...نباید اشک میریختم....
ارزش نداشت به خاطر یک استاد مغرور نامزد دار چشم هایم را خراب کنم...
نفس عمیقی کشیدم و زیر لب گفتم:"معذرت میخوام قلب من،من نباید عاشق میشدم...زودتر
کار فراموش کردنت رو شروع کن..."
پتو را روی سرم کشیدم که صدای برخورد چیزی به زمین یا دیوار به گوشم خورد...


سریع پتو را کنار زدم و با دو از اتاق بیرون رفتم...
با دیدن صحنه رو به رو جیغ کشیدم و سمت پدرم که روی زمین افتاده بود دویدم...
ویلچر را از روی تنش برداشتم و کمکش کردم که بنشیند و دیوار تکیه کند...
دستش را گرفتم و شروع به نوازش کردم:"چی شد بابایی؟؟کجا میخواستی بری؟؟مامان کو؟؟"
لبخندی زد:"میخواستم بیام پیش تو...مامانت رفته حمام..."
خم شدم و در آغوشش جای گرفتم:"الهی قربونت برو صدام میکردی خودم میومدم...آخه ببین
دستتو؟کبود شد..."
دستش را روی سرم کشید و گفت:"نگران من نباش...من اگه میخواست چیزیم بشه بیست و پنج
سال پیش شده بود...آخ خدا اگه مرده بودم الان نه تو انقدر سختی میکشیدی نه مادرت...مادرت
پای من پیر شد...اما خدا فرشته مرگ رو نفرستاد سراغم...زندگی من با زندگی یه مُرده فرقی
نداره...مرده متحرک "
زل زدم به چشم هایش...
مُردم با دیدن اشک در چشمان سیاهش...

romangram.com | @romangram_com