#پادشاه_من_پارت_236
چشم هایم را که می بستم چهره امیرحسین مقابلم نقش می بست...
ناچار هدفون و موبایلم را برداشتم و آرام از اتاق بیرون رفتم و طوری که پدر و مادرم متوجه
نشوند وارد حیاط شدم....
روی تخت گوشه حیاط نشستم...خنکی هوا انگار روحم را نوازش میداد...
هدفون را در گوشم گذاشتم شاید صدای خواننده ای آرامم میکرد و فکر و ذهنم را خالی از
امیرحسین...
با صدای آلارم گوشی چشم هایم باز شد...
نگاهی به ساعت کردم...هفت و نیم بود و از اینکه روز جمعه آنقدر زود بیدار شدم کلافه خواستم
موبایلم را خاموش کنم که متوجه پیام ناشناسی شدم...
چشم های خواباندن را روی پیام نگه داشتم...
تنها یک جمله بود :"میشه همدیگرو ببینیم؟؟"
ترسیدم و تایپ کردم:"شما؟؟؟"
به ثانیه نکشید که فرستاد:"لیلا ام..."
تعجب کردم...شماره لیلا را که داشتم...جوابش نوشتم:"اع لیلا شمارتو عوض کردی؟؟"
چقدر عجول بود،سریع جواب داد:"آره...پاییز بیا پارک .... منتظرتم"
بی حوصله نوشتم:"باشه ساعت؟؟"
جوابم را که داد...بی اعصاب موبایلم را روی زمین گذاشتم و دوباره چشم هایم را بستم...
اما مگر خوابم میبرد...
دستی در موهایم کشیدم و بلند شدم...
romangram.com | @romangram_com