#پادشاه_من_پارت_220
نگاهی به استاد کردم...او هم تعجب کرد...
سرش را بالا و پایین کرد:"بله..."
مادرم انگار دست و پایش را گم کرد...
هول پرسید:"میتونم اسمتون رو بدونم؟؟؟"
خجالت کشیدم اما حرفی نزدم و فقط به استاد نگاه کردم که گفت:"امیرحسین...چیزی شده
خانوم یگانه؟؟؟"
مادرم خودش را عقب کشید و کنار پدرم تکیه کرد و دستش را گرفت:"نه آقای کاشف چیزی
نیست ببخشید..."
برگشتم و نگاهش کردم...اشک در چشمانش جمع شده بود....
باز یاد پویان گم شده افتاده بود...
من حسش را درک نمیکردم اما حق اینکه همیشه به فکرش باشد را به او میدادم...
بالاخره از ترافیک نجات پیدا کردیم...
ماشین را کج کرد و دور زد:"کدام رستوران بریم پاییز خانوم؟"
شانه ای بالا انداختم:"نمیدونم...هر جا که شما برید قطعا خوبه..."
چشمای زد و گفت:"پس بزن بریم..."
خندیدم....بیچاره دانشجوها...چقدر در دانشگاه بد اخلاق و مغرور است....و خوش به حال من که
روی خوش استادم را دیدم...
با چشمکی که زد بیشتر از قبل عاشقش شدم...یعنی تمام کار هایش مرا عاشق تر از قبل میکرد...
ساعت از هشت گذشته بود که مقابل یک رستوران نگه داشت...
romangram.com | @romangram_com