#پادشاه_من_پارت_221
رستوران خیلی شیکی بود...دروغ چرا تا به حال این مدل جاها نرفته بودم...آخه به ما پایین
شهری ها نمی خورد اینجور جاها رفتن...
از ماشین پریدم پایین و سمت صندوق عقب رفتم و ویلچر را پایین گذاشتم و سمت در طرف
پدرم رفتم...
تا در را باز کردم استاد جلو آمد:"من میارمشون..."
نگاهی به پدرم کردم...با چشم هایش میخواست که مانع شوم....
میدانستم دلش نمی خواست زحمتی برای دیگران باشد حتی من که دخترش بودم...
دستم دور بازوی پدرم حلقه کردم:"نه استاد خودم انجام میدم زحمت میشه براتون"
نگاهم کرد و چشم غره ای رفت:"این ترم مشروطی ها برو کنار..."
با چشم های کرد شده نگاهش کردم:"چییییییی؟؟؟؟؟"
خندید و یک قدم جلو آمد:"اگه تری کنار و تو کارم دخالت کنی مشروطی"
لب هایم را آویزان کردم:"اع استاد...یعنی چی؟"
نگاهی به پدرم کردم...او هم میخندید...
انگار از گفت و گوی منو امیرحسین خوشش آمده بود...
اخم کردم و دستش را رها کردم:"آفرین بابایی شمام بخند...اصلا به من چه....خودت میدونی با
استاد من...منم میرم پیش مامانم..."
روی برگرداندم و رفتم کنار مادرم ایستادم...چادرش را صاف کردم و دستش را گرفتم:"میگم
مامان استاد کاشف خیلی مهربونه نه؟؟؟ اصلا تو دانشگاه اینجوری نیست...شاید باورت نشه اما
همه ازش میترسن...اما دختر ها خیلی دوستش دارن..."
romangram.com | @romangram_com