#پادشاه_من_پارت_219
نابود شدم....
با همین یک کلمه مردم...
چه میکرد با من...
لبخندی را نگه داشتم و گفتم:"میشه شما هم بیایید؟؟؟مهمون من؟؟؟"
خندید...خنده ای که تلخ بود و نه شیرین....شاید هم یک پوزخند بود....
شاید هم با این خنده مرا مسخره کرد...
دلم گرفت...
چهره هم در هم شد...حقیقتش فکر میکردم که دارد در دل میگویید تو پولت کجا بود که من را
مهمان میکنی...
سرم را پایین انداختم که گفت:"اشکالی نداره؟؟؟"
تمام تصورات با این سؤالش دود شد...
نگاهش کردم و با خوشحالی گفتم:"نه استاد چه اشکالی..."
اخمی کرد:"وای حداقل اینجا دیگه بهم نگو استاد...."
لبخند عمیقی زدم:"چشم آقای کاشف..."
خنده ای کوتاه کرد و روی برگرداند و زیر لب گفت:"عجب..."
خنده ام گرفت....حرکاتش عجیب دلنشین بودند برای من...
از آیینه به مادرم نگاه کردم...از چهره اش تعجب می بارید....ماتش برده بود...
سوالی سر تکان دادم که یک دفعه خودش را جلو کشید و بی مقدمه پرسید:"فامیلیتون کاشف
هست؟؟؟"
romangram.com | @romangram_com