#پادشاه_من_پارت_218

سرش را به معنی آها تکان داد و کنار رفت و پرسید:"تو اونموقع که نبودی؟بودی؟؟؟"
باید چه میگفتم؟؟؟حقیقت را...مگر رویش را داشتم....
خودم را عقب کشیدم و و در تکیه کردم...
خجالت میکشیدم از گفتن...


از گفتن حقیقتی که فقط لیلا میدانست...
متعجب نگاهم کرد:"چی شدی؟؟؟"
سری تکان دادم...چاره ای نداشتم جز گفتن حقیقت:"اونموقع مادرم باردار بوده..."
خندید:"آخی...پس هم بودی هم نبودی..."
خنده کوتاهی کردم:"آره..."
ترافیک خیلی سنگین بود و سرعت ماشین خیلی کم...
کم کم هوا رو به تاریکی میرفت...
به عقب برگشتم و به پدرم نگاه کردم:"میگم بابا کجا بریم پس؟؟من خونه بیا نیستما گفته
باشم..."
مادرم لبش را گزید و آرام گفت:"زشته مادر یکم آروم تر..."
دستم را روی چشم هایم گذاشتم:"چشم...ببخشید...خب بگید کجا بریم؟؟"
نمیدانم چه شد که استاد سرفه ای کرد و گفت:"ببخشید من دخالت میکنما اما اگر میخوایید
برید رستوران من یه رستوران خوب سراغ دارم..."
سریع برگشتم و نگاهش کردم و با ذوق گفتم:"استاد؟؟"
با لبخند نگاهم کرد:"جانم؟؟؟"

romangram.com | @romangram_com