#پادشاه_من_پارت_217
در را بستم و در جلو را باز کردم و نشستم...
چه حس نابی...کنار کسی بنشینی که تمام دنیایت است...
دست هایم را روی هم گذاشتم و فشاری بهشان وارد کردم....
میلرزیدند...
آب دهانم را پایین فرستادم و سرم را پایین انداختم....باید سکوت میکردم تا اینکه حرف بزنم و
صدای لرزانم آبرویم را ببرد...
باز صدای آرام حرف زدن پدر و مادرم می آمد....راستش را بگویم عاشق عاشقانه هایشان بودند...
زمزمه های شبانه شان...در گوشی های روزانه شان....
گاهی دلم میخواهد در زندگیشان نباشم تا راحت و آزادانه حرف بزنم...
بعضی مواقع حس اضافی بودن میکردم...
اما به قول خودشان پاییزشان بودم و چراغ خانه شان...اگر نبودم قطعا زندگی شان هم اینگونه
نبود و شاید از هم جدا شده بودند....
لبخندی زدم و نفسم را با فوت بیرون دادم که استاد گفت:"میگم پاییز؟؟؟"
سرم را بالا بردم و سوالی نگاهش کردم که آرام گفت:"یکم بیا نزدیک..."
لبم را به دندان گرفتم تا از خوشی فریاد نزنم...نزدیکش شدم...سرش را پایین آورد و در گوشم
گفت:"چرا پدرت ویلچریه؟؟؟"
حرم گرم نفس هاش در گوشم خورد و مرا مسخ کرد...
قلبم به تلاطم افتاد...نفس عمیقی کشیدم و گفتم:"بیست و پنج سال پیش تصادف کردن...قطع
نخاع گردنی..."
romangram.com | @romangram_com