#پادشاه_من_پارت_216

جلو آمد و بی مقدمه گفت:"اگه میخوایید برید خونه من در خدمتتون هستم...سوار بشید
برسونمتون..."
مادرم هول شد و سریع گفت:"نه نه...ممنون...خودمون میریم...زحمت میشه براتون"
خجالت کشیدم....دلم نمی خواست فکر کند که فقیر هستیم چون فقیر نبودیم...


لبخند زد و گفت:"زحمت چیه خانوم یگانه...بفرمائید شما من آقای یگانه رو میارم...
مادرم بی حرف کنار رفت و کنار من ایستاد....
نگاهش کردم...ته چشمانش اشک موج میزد..
حتما باز یاد برادرم افتاده بود...
سرش را پایین آورد و در گوشم گفت:"میبینی پاییزم؟؟؟اگه برادرت هم بود یه جوونی مثه
استادت میشد..."
لبخندی زدم:"آره مامانم...گریه نکنیا...بس نیست؟؟؟هر بار یه پسر میبینی یاد اون
میفتی؟؟؟مامان سی سال گذشته...کوتاه بیا.."
تند تند سر تکان داد:"نمیشه پاییز...نمیشه..."
من هم دلم گرفت...سرم را پایین انداختم که صدای استاد به گوشم خورد:"بفرمایید سوار بشید
تا بریم.."
دستم را به کمر مادرم زدم همراهش سمت ماشین رفتیم تا مادرم سوار شد من هم یک پایم
درون ماشین گذاشتم که استاد گفت:"پاییز خانوم شما میتونی بیای جلو..."
سوالی به پدرم نگاه کرد...
دو دل نگاهم کرد و سری تکان داد...

romangram.com | @romangram_com