#پادشاه_من_پارت_215
رستورانی شام مهمون من..."
مادر دسته های ویلچر را گرفت و لبخند زد:"پول داری مگه؟؟؟"
اخم مصنوعی کردم:"من که بی فکر حرف نمیزنم...بریم؟؟"
پدرم دستم را گرفت و فشار داد:"نمیخواد پولتو خرج کنی پاییزم..."
دستشو بوسیدم و گفتم:"دار و ندار من فدای پدر و مادر مهربونم...نه نیارید که وحشتناک
ناراحت میشم..."
هردو خندید....
قشنگ در چشمانشان عشق را میدیدم...
عشقی که به من داشتند را در تمام حرف و ها نگاه ها و کارهایشان میدیدم...
بلند شدم و با ذوق گفتم:"خب پس بریم مامان خانومم که به ترافیک نخوریم و ماشین گیرمون
بیاد..."
کنار مادرم ایستادم با قدم برداشتیم...
به خیابان که رسیدیم غوغا بود...
محال بود ماشین گرفتن...
پایم را روی زمین کوبیدم و در دل گفتم:"خدایا چی میشد ماهم ماشین داشتیم آخه؟؟؟"
برگشتم سمت مادرم و خواستم چیزی بگویم که صدای بوق ماشینی مرا از جا پراند...
دستم را روی قلبم گذاشتم و عقب رفتم...
یا دیدن استاد که داشت از ماشین پیاده میشد نفس راحتی کشیدم و با تمام وجود نگاهش
کردم...
romangram.com | @romangram_com