#پادشاه_من_پارت_214
محوش شده بودم....
محو ته ریش های جذابش....چشم های مشکی اش و آن تیپ دختر کشی که زده بود...
یک آن فضولی ام گل کرد و سریع پرسیدم:"استاد شما برای چی اومدید؟؟؟"
برگشت و به قبری که خیلی از ما فاصله نداشت اشاره کرد و آه جگر سوزی گفت:"قبر
مادرمه....ده سالی هست که پنجشنبه ها باهاش قرار دارم..."
دلم گرفت برای لحن ناراحتش تا من به خود آمدم و خواستم چیزی بگویم مادرم سریع
گفت:"خدا رحمتشون کنه..."
لبخند غمگینی زد:"خدا رفتگان شماهم بیامرزه..."
پدرم هم گفت و استاد جوابش را داد....
اما انگار بر زبان من قفل زده بودند....بعد از کلی کلنجار رفتن با خودم و جمع و جور کردن کلمات
جلوی پدرم رفت و دستش را فشرد:"خیلی خوشحال شدم از دیدنتون....با اجازه من دیگه برم..."
پدرم باز از همان لبخند هایی زد که هر بار با دیدنش برایش غش میکردم...ناخودآگاه من هم
لبخند زدم....
خداحافظی کرد و رفت....
آنقدر سریع رفت که نفهمیدم چطور خداحافظیاش کردم...
سرفه ای کردم که صدایم از حالت خشک بودن بیرون بیایید...
دلم هوای خانه را نمی خواست...
میخواستم این عصر را کنار پدر و مادرم بیرون باشم....
یک لحظه فکری به ذهنم رسید و با ذوق جلوی پدرم پریدم و مقابلش زانو زدم:"میگم که بریم یه
romangram.com | @romangram_com