#پادشاه_من_پارت_213
لبخند زد و ته دلم را به لرزه انداخت....
با پدرم دست داد:"خیلی خوشبختم از دیدنتون آقای یگانه..."
نگاهی به مادرم انداخت...
سعی داشت با زبان اشاره چیزی به من بفهماند...
خنگ نبودم اما واقعا در این زمینه مهارت نداشتم...
سری تکان دادم و آرام گفتم:"چی؟؟"
باز با اشاره و گفت و باز برای من نامفهوم بود...
بار آخر کمی جلو رفتم و گفتم:"چی میگی مامان؟؟؟"
انگار از دستم عصبی شد...
کلافه نفسش را با حرص بیرون داد و بلند گفت:"میگم چرا ظرف حلوا دست استادته؟؟؟"
لبم را به دندان گرفتم و ریز خندیدم که استاد گفت:"شرمنده خانوم یگانه حلوای بسیار خوشمزه
ای بود گرفتم که یکم دیگه بخورم..."
مادرم لبخندی زد و با لحن افتخارآمیز گفت:"نوش جونتون...کار پاییز خانوم دیگه..."
با خجالت سرم را پایین انداختم که استاد گفت:"به به ...فکرش رو میکردم که همه کاره باشی
پاییز..."
چرا یکدفعه انقدر صمیمی شده بود که حتی خانم بعد از اسمم را هم فراموش میکرد...
با خجالت گفتم:"نوش جان استاد..."
سرم را که بالا آوردم لبخندی به رویم زد و ظرف خالی را سمتم گرفت:"دستت درد نکنه..."
گرفتم و از خجالت لب از لب جدا نکردم برای تشکر....
romangram.com | @romangram_com