#پادشاه_من_پارت_212

باورم نمی شد استاد کاشف بود...
باز دست و پایم را گم کردم...
نفس عمیقی کشیدم:"سلام استاد..."
بلند شد و سر زانو هایش را تکاند و لبخندی زد:"سلام پاییز خانوم...خوبی؟؟؟"
ظرف حلوا را جلویش گرفتم:"ممنون استاد...بفرمایید..."


کمی برداشت و خورد...ابرویی بالا انداخت:"خیلی خوشمزه بود میشه یه ذره دیگه بردارم؟؟"
خندیدم و ظرف را سمتش گرفتم:"اصن همش مال شما..."
بی چون و چرا ظرف را گرفت."تنها اومدی؟؟؟"
لبخندی زدم:"نه با پدر و مادرم..."
سمتم برگشت و با خوشحالی گفت:"چه عالی...میشه بیام ببینمشون؟؟"
تند تند سری تکان دادم:"بله حتما..."
جلو جلو رفتم و او پشت سرم می آمد....
چه حس عجیبی داشت هم قدم شدن با او...
کمی قدم هایم را آرام کردم که رسیدیم...
پدر با دیدنم گفت:"پاییز جان چرا دیر اومدی؟؟کمک کن تا بریم..."
لبخندی زدم:"ببخشید بابایی...الان فقط..."
با دستم به استاد کاشف اشاره کردم:"ایشون یکی از استاد های من هستند..."
و بعد به پدر و مادرم اشاره کردم و با افتخار گفتم:"استاد ایشون پدرم و ایشون هم مادرم
هستند..."

romangram.com | @romangram_com