#پادشاه_من_پارت_211
خندید و سری تکان داد...
زیاد عادت نداشت حرف بزند و این یکی از خصوصیات هایی بود که اصلا دوست نداشتم...
دلم میخواست مثل من پر شور و انرژی باشد اما نبود و دلیلش را خودش میدانست و مادرم و
خدایشان....
روبه روی بهشت زهرا ایستاد....
راننده ویلچر را روبه روی در گذاشت...با تمام وجودم پاهایش را گرفتم و بیرون گذاشتم و دوباره
آن هیکل قوی و درشت را روی صندلی گذاشتم...
لبخند کجی زد و با لحن شرمنده ای گفت:"دستت درد نکنه بابا..."
بالای سر قبر پدر بزرگ و مادر بزرگم ایستادیم...
خم شدم دستم روی قبر ها فشردم و فاتحه ای خواندم....
بالای سر پدرم ایستادم و به مادرم که میان دو قبر نشسته بود و دردو دل میکرد نگاه میکردم...
نمیدانم چه میگفت که هر بار میان حرف هایش آرام آرام اشک میریخت...
دست هایم را روی شانه پدرم گذاشتم که مادرم صدایم کرد:"پاییز خانوم بیا این حلوا هارو تعارف
کن...یه فاتحه بخونن..."
چشم بلند و کشیده ای گفتم و ظرف حلوا را برداشتم...
به همه تعارف کردم....نصف بیشتر ظرف خالی بود...
نفس عمیقی کشیدم و بالای سر قبری ایستادم و به پسری که سرش را پایین انداخته بود و گریه
میکرد گفتم:"آقا بفرمایید..."
نفسش را بیرون فوت کرد و اشک هایش را پاک کرد و سر بلند کرد...
romangram.com | @romangram_com