#پادشاه_من_پارت_208
اهل آرایش نبودم اما برای بیرون آمدن صورتم از روح بودن مجبور بودم...
شالم را هم سر کردم و بیرون رفتم...
نگاهی به پدرم کردم آماده نبود:" اوا بابا شما نمیایی؟؟؟"
لبخندی زد،باز هم از روی شرمندگی و خجالت:"چرا میام اما مامانت رفته حم..."
نگذاشتم ادامه دهد و تا ته مطلب را خواندم...
ویلچر را وارد اتاق خوابشان کردم و در کمد را باز کردم:"خب بابایی چی بپوشی؟؟؟"
با سکوت نگاهم کرد....
کمی فکر کردم و گفتم:"خب چطوره باهم ست کنیم؟؟"
لبخند محوی زد:"خوبه..."
لباس های شیک و مشکی براقش را جلو بردم و خواستم پیراهنش را بیرون بیاورم که مادر وارد
اتاق شد و سریع پیراهن را از دستم گرفت:"نه دیگه قرار نشد کار من رو هم شما انجام بدی...برو
بیرون تا بیام..."
با حالت وا رفته ای نگاهش کردم:"حالا چی میشه من لباس بابامو عوض کنم خب؟؟"
پدرم،مرد زندگیم،بهترین تکیه گاهم به رویم لبخندی زد:"دستت درد نکنه بابایی اما منم دوست
دارم که شما این کار رو انجام بدی تا بری وسایل رو بزاری توی آژانس ماهم آماده ایم..."
شانه ای بالا انداختم و از اتاق بیرون رفتم...
همیشه حسودی می کردم هر چند پدرم به من هم محبت میکرد اما از عشق بینشان حسودی ام
گل میکرد....
طرف حلوا و گلاب را برداشتم و سریع بیرون رفتم و وسایل را درون ماشین گذاشتم تا وارد حیاط
romangram.com | @romangram_com