#پادشاه_من_پارت_207
دست های سفید و نرمش را در دست گرفتم و بوسیدم و گفتم:"به جون خودم شوخی
کردم...اصن غلط کردم این حرف رو زدم...تو از دستم ناراحت شو...بابایی معذرت..."
پدرم زیر چشمی نگاهم کرد و گفت:"ناراحت نشدم اما نباید این حرف هارو بزنی...پاشو برو کمک
مامانت..."
لبخندی زدم و در حین بلند شدن گونه اش را بوسیدم:"فدایی داری بابا...خیلی میخوامت...چشم
نوکر مامان خودم عشق شوما هم هستم..."
وارد آشپزخانه که شدم دیدم مشغول پختن حلوا است....
قاشق رو از دستش گرفتم و بلند ،طوری که پدرم بشنود گفتم:"جون محمدرضا نشینی ناراحت
میشم..."
صدایش بلند شد:"دختره ی...الله اکبر...بچه چرا از من مایه میزاری؟؟؟"
لبخندی خبیثانه ای زدم:"آخه مادر ما رو شوما و جون شوما خیلی حساسه...گفتم که ساکتش
کنم نه نیاره..."
تند تند حلوا ها را در ظرف ریختم و رویش را با گردو و بادام تزیین کردم...
نفس راحتی کشیدم و وارد اتاق خودم شدم....
اتاقی که پر شده بود از عکس های خانوادگی...من و پدر و مادرم و...و عکس های تکی برادر نه
ماهه ام که نبوده و نیست...
با عکس هایش زندگی میکنم...نه تنها من بلکه پدر و مادرم هم همین طور...
دستی روی عکسش کشیدم و لباس هایم را با لباس های مشکی ام تعویض کردم...
رو به روی آیینه نشستم و مشغول آرایش کردن شدم...
romangram.com | @romangram_com