#پادشاه_من_پارت_206

درست صحبت کن جناب آقای محمدرضا خان پدر..."


خندید و دلم ضعف رفت برای صدایش:"کم نمک بریز...کسی نمیگیرتت ها..گفته باشم..."
خواستم جوابش را بدهم که صدای در آمد...
با شوق سمت در ورودی رفتم و بازش کردم:"درود بر بانو مریم ملکه زیبایی..."
مادر مهربانم به سختی از پله ها بالا آمد و لبخندی زد:"سلام بر پرنسس خوشکلم....خوبی مامان
جان؟؟؟"
نایلون ها را از دستش گرفت و بوسه ای روی گونه اش نشاندم:"فدات بشم مامانم...خسته
نباشی..."
نایلون ها رو روی کابینت گذاشتم و داشتم محتویات رو بیرون می آوردم که صدای پچ پچ
هایشان را شنیدم...
سریع از آشپزخانه بیرون رفتم گفتم:"آی آی تو گوشی نداشتیما....بابا شما دوتا خسته نشدید
انقدر باهم تو گوشی حرف زدید؟؟؟"
مادرم خندید و با مهربانی گفت:"الهی قربون پاییزم برم...حسود خانوم بیا بریم تو آشپزخونه..."
لب هایم را آویزان کردم و مثل بچه ها پا روی زمین کوبیدم و گفتم:"یه جوری عاشقانه باهم
حرف می زنید که منم هوس میکنم خو...بابا رعایت کنید من هنوز سینگلم...."
مادرم لبش را به دندان گرفت و گفت:"وای پاییز زشته.."
پدر هم اخمی کرد و سری از روی تاسف تکان داد:"مردم دختر دارن مام دختر داریم..."
انگار واقعا از این حرفم ناراحت شده بود...اما مگر حرف بدی زده بودم....
جلو رفتم و جلوی صندلی اش زانو زدم...

romangram.com | @romangram_com