#پادشاه_من_پارت_205



دسته ی ویلچر را گرفتم و از اتاق بیرون بردم:"فدات بشم که انقدر حرص میخوری از دست
من..."
وارد آشپزخانه شدم و برای خودم کمی از قرمه سبزی گرم شده ریختم و روی زمین نشستم و
شروع کردم به خوردن...
وقتی تمام شد ظرف را در سینک گذاشتم و تند تند ظرف ها رو شستم...
رفتم بیرون و بالای سرش ایستادم:"بابا جونم میخوای بشینی رو زمین؟؟"
باز لبخندی از روی شرمندگی زد:"نه بابایی کمرت درد میگیره..."
خندیدم و خم شدم سمتش تا بزارمش رو زمین که دستش را بالا آورد و مانع شد:"گفتم نه
عزیزم.."
شانه ای بالا انداختم:"هرچی شما یکی مهربونم..."
جلوی پاهایش نشستم و نگاهی به صورت معصوم و چروکیده اش کردم:"میگم بابا خبری از مامان
نیس چرا؟؟"
لبخندی زد:"آخه پنجشنبه اس امروز پاییزم.."
سری تکان دادم:"آها...خب صبر میکرد منم میومدم باهم می رفتیم..."
با مهربانی دستش را روی سرم کشید:"رفته خرید برای خیرات....میاد باهم میریم..."
متفکرانه سری تکان دادم:"صحیح..صحیح..."
خندید و نیشگونی گرفت و گفت:"این همه انرژی ازکجا میاری آخه؟؟؟چی میزنی تو
دانشگاه؟؟؟"
سریع جبهه گرفتم و از جا بلند شدم و با مشت به سینه ام کوبیدم:"با وکیل آینده و قانون گذارت

romangram.com | @romangram_com