#پادشاه_من_پارت_204
صدای باز شدن پنجره آمد...
با ذوق نگاهش کردم...
طبق عادتش لبخند بر لب داشت...
با پا در را بستم و نزدیک پنجره شدم و سرم را بالا گرفتم و گفتم:"سلام پدر مهربونم...خسته
نباشم....چطوری؟؟؟"
خندید:"سلام گل دخترم...خسته نباشی...منم خوبم پاییزم..."
ذوق تمام تنم را گرفت...
هروقت به اسمم میم مالکیت اضافه میکرد دلم میخواست تمام دنیا را زیر پاهایش فرش کنم...
تند تند از پله ها بالا رفتم و وارد اتاقش شدم....
کیفم را روی تختش پرت کردم و سمتش دویدم...در آغوش گرفتمش...گونه اش را بوسیدم که
گفت:"دانشگاه چطور بود؟ خوش گذشت؟؟؟"
با به یاد آوردن امیرحسین و حرف هایش لبخندی پهنی زدم:"بله پدرجان عالی بود..."
مقنعه ام را بیرون آوردم و روی چوب لباسی پرت کردم که با خنده گفت:"حالا اگه مادرت هم بود
همین کار رو میکردی؟؟؟"
دو دستی به صورتم زدم و گفتم:"نه به اَبَلفَض..."
سری از روی تاسف تکان داد و خندید:"بیا برو غذاتو بخور بچه انقدر مسخره نباش..."
شکلکی برایش درآوردم:"بد دلقک به این خوشگلی داری؟؟؟"
چشم غره ای رفت:"حرف مفت نزن بچه بیا برو بیرون..."
خندیدم سمتش رفتم...
romangram.com | @romangram_com