#پادشاه_من_پارت_203
سرم را بالا و پایین کردم:"چشم استاد..."
بلند خندید...بدون ترس از اینکه تمام دانشجو ها به ما خیره شده بودند...بی توجه به منی که
داشتم دپارتمان شنیدن خنده اش میمردم...
نگاهی به اطراف انداخت و خنده اش را جمع کرد و حالت خشک و جدی و استادی اش را
گرفت:"خب خانوم پاییز خانوم بفرمایید..."
سرم را پایین انداختم و آرام گفتم:"استاد میشه به اسم کوچیک صداتون نکنم؟؟؟"
شانه ای بالا انداخت:"مگه تا حالا به اسم کوچیک صدام کردی؟؟؟"
سکوت کردم و پشت سرش وارد ساختمان دانشگاه شدم...
او راهش را سمت اتاق اساتید کج کرد و من به سمت کلاسم رفتم....
حوصله تنها چیزی که نداشتم نشستن سر کلاس استاد پیر و پرحرفمان بود..
***
کلاس که تمام شد نفس عمیقی کشیدم و به سرعت و زودتر از همه از کلاس بیرون رفتم...
کنار خیابان ایستادم و منتظر تاکسی....
به ثانیه نکشید سمند زرد رنگی مقابلم ایستاد...
سریع سوار شدم و آدرس را گفتم...
همیشه برای رفتن به خانه و کنار پدرم ماندن را دوست که نه عاشقش بودم...
] :۶ در پی تاریکی, ] ۶ , ,
#پارت_
با کلید در را باز کردم و مثل همیشه پر انرژی داد زدم:"اهل خانه خبردار که جان جانان اومده..."
romangram.com | @romangram_com