#پادشاه_من_پارت_202

استاد صدایش نزدم....
نگاهی به ساعت انداختم مگر کلاس نداشت؟


سرفه ای کردم و آهسته گفتم:"اس...ببخشید...آقای کاشف مگه کلاس ندارید؟؟؟"
خنده کوتاهی کرد و بلند شد:"چرا ....الان میرم اما انگار تو یاد نگرفتی که باید بیرون از کلاس به
اسم کوچیک صدام کنی...اگر به بقیه این اجازه رو نمیدم منظورم قطعا به تو نیست چون تو با بقیه
فرق داری..."
به راستی که به چشم خود دیدم جانم میرود....
مرا کشت با این حرفش....
قلب عاشقم بی مهابا به سینه ام کوبیده انگار او هم از این حرف سرمست شده بود...
من هم بلند شدم و روبه رویش ایستادم...
لبخندی زدم...
قطعا نرمال نبود...
مگر میتوانست باشد؟
استاد دستش را داخل جیب کتش کرد و شکلاتی بیرون آورد و سمتم گرفت:"رنگ به رو نداری
پاییز خانوم...اینو بخور فشارت نیاد پایین..."
دست های لرزانم را بالا بردم و گرفتم:"،ممنون استاد..."
اینبار خندید:"باز که گفتی استاد که..."
لبم را به دندان گرفتم و سکوت کردم که گفت:"بهم بگو امیرحسین...سخت نیست که
هست؟؟؟البته فقط بیرون از کلاس..."

romangram.com | @romangram_com