#پادشاه_من_پارت_201
چشم هایم را بستم و سرم را پایین انداختم...
تنها تصویر مقابلم چشم های درشت و مشکی اش بود...چشم هایی که با هر نگاهش من را به
آتش میکشید....
نمیدانم چقدر گذشت که صدای دلنشینش به گوشم خورد...
لبخندی زدم...توهمی بیش نبود...
باز صدایش به گوشم خورد ...
ممکن نبود...دستی روی چشم هایم کشیدم...اینبار صدایش واضح تر بود....انگار نزدیک گوشم
بود :"...پاییز خانوم؟؟؟"
از جا پریدم...
خودم را عقب کشیدم و دستم را روی قلبم که نامنظم میزد گذاشتم و هول گفتم:"وای استاد
ترسیدم..."
باز لبخند زد و دلم را لرزاند...
این بشر چه داشت که اینقدر مجذوبش شده بودم....
با همان لبخند زیبایش گفت:"نگرانت بودم...خوبی الان؟؟؟"
لبخند کجی تحویلش دادم:"بله استاد خوبم..."
استاد مغرورم اخمی بر پیشانی اش انداخت:"داخل کلاس نیستیم که بهم میگی استاد...راحت
باش باهام خب؟"
ناچار سری تکان دادم...
سخت بود صدایش بزنم به اسم کوچک منی که در این دوسالی که دانشجویش بودم هیچ گاه جز
romangram.com | @romangram_com