#پادشاه_من_پارت_200
کمی که گذشت شروع کرد به درس دادن...
همیشه وقتی پای تابلو می ایستاد دلم به لرزه می افتاد چه برسد به زمانی که اسمم را صدا کند یا
حتی سوالی را از من بپرسند....
عرق دیدنش بودم....تمام هوش و حواسم به او و صورت با جذبه اش بود...
امروز از آن روز های بی حواسی بود...
هر سوالی که می پرسید و فقط مخاطبش من بودم را با لکنت یا اصلا جواب نمی دادم...
از چشم هایش تعجب می بارید انگار نمیتوانست باور کند که من هم میتوانم درس پاسخ ندهم....
عرق سرد روی پیشانی ام را پاک کردم و سرم را پایین انداختم....
دست هایم را بهم مالش دادم تا کمی گرم شوند یا حداقل نلرزد...
در افکارم گم شده بودم که ضربه ای به شانه ام وارد شد...
با دیدن استاد کاشف ته قلبم خالی شد....
باز از لبخند های مهربانش را که جانم را می گرفت زد و گفت:"خانوم یگانه امروز حواستون نیست
اصلا...انگار حال خوبی ندارید...میتونید برید بیرون..."
فقط نگاهش کردم که گفت:"مشکلی نیست جزوه های آنروز رو خودم بهتون میدم..."
لبخندی زدم و زیر لب تشکر کرد...
وسایلم را جمع کردم و کیفم را روی دوشم انداختم با اجازه اش بیرون رفتم...
روی نیمکت نشستم...
واقعا به هوای آزاد نیاز داشتم...
چقدر به موقع حال خرابم را فهمید...
romangram.com | @romangram_com