#پادشاه_من_پارت_199



پایان فصل اول...
فصل دوم


]راوی:اول شخص مفرد[
از پله های دانشگاه بالا رفتم...
نمیخواستم دیر سر کلاس استاد حاضر شوم....
استادی که فقط شش سال از من بزرگتر بود...
کیف روی دوشم را تنظیم کردم و وارد کلاس شدم....
کلاس طبق معمول شلوغ بود و پر سرو صدا،انگار هنوز در دوران دبیرستان سیر میکردند....
روی صندلی همیشگی ام نشستم و جزوه هایم را بیرون آوردم و مشغول خواندن شدم....
زیاد با کسی گرم نمیگرفتم و تنها دوست هایم در دانشگاه لیلا بود و هستی...
انگار امروز خبری از آنها نبود و مجبور بودم روز را تنهایی سر کنم....
سرگرم جزوه هایم بودم که ضربه ای به در خورد و استاد جوان وارد کلاس شد...
همه به احترام از جای برخاستیم و با بفرمایید او نشستیم...
دست هایم یخ کرده بودند...
زبانم در دهانم خشک شده بود و وادارم میکرد به سرفه...
وقتی رسید به اسم لیلا و هستی نگاهی به من کرد و پرسید:"شما ازشون خبری ندارید؟؟؟"
آب دهانم را پایین فرستادم و با صدای لرزان گفتم:"نه استاد..."

romangram.com | @romangram_com