#پادشاه_من_پارت_198



دکتر لبخندی زد:"خوشبختانه حال هردو خوبه..."
گفت و رفت و خیال همه را راحت کرد....
حاج احمد پشت سر محمدرضا قرار گرفت و اورا نزدیک تخت مریم برد...
محمدرضا با دیدن صورت مریم لبخندی زد و دستش را بالا برد و گونه اش را نوازش کرد:"خانومی
خسته نباشی...چشمت روشن..."
مریم آرام لای چشم هایش را باز کرد و به محمدرضا نگاه کرد....
بی حال لبخند زد و گفت:"امیدوارم دخترمون سرنوشتش مثه پسرمون نشه..."
محمدرضا خجالت زده سرش را پایین انداخت:"نمیشه من قول میدم..."
مریم خواست جواب دهد که در باز شد و پرستار به همراه تخت کوچکی وارد اتاق شد...
همه شروع کردند به قربان صدقه رفتن دخترک مریم و محمدرضا....
نوزاد را در آغوش مریم گذاشتند تا به او شیر بدهد...
وقتی که سیرش را خورد حاج احمد دختر کوچک را در آغوش گرفت و در گوشش اذان گفت و
بعد اورا در آغوش محمدرضا گذاشت...
محمدرضا با خنده با فرزندش نگاه کرد...
سفیدی پوستش نشان میداد که به مریم رفته است....
مریم سرفه ای کرد و رو به محمدرضا گفت:"اسمش رو چی بزاریم محمدرضا؟؟؟"
محمدرضا دقیق شد روی اجزای صورت دخترش...
کمی فکر کرد و آرام و زمزمه وار گفت:"...پاییز ...چون تو فصل پاییز وارد این دنیا شد و به
زندگیمون نور بخشید و از تاریکی بیرون آورد..."

romangram.com | @romangram_com