#پادشاه_من_پارت_197



مادر محمدرضا سریع بیرون دوید با دیدن حال مریم به صورتش زد و جلوی رفت و بغلش
کرد...حاج احمد هم بیرون آمد...
دست مریم را گرفت تا باهم اورا سوار ماشین کنند....
مریم اشک میریخت و از خدا کمک میخواست...
محمدرضا سرگردان از پنجره حیاط را نگاه کرد....
او هم خدا را صدا زد و سلامتی همسر و فرزندش را خواست به سختی خودش را به ایوان رساند و
منتظر شد تا بعد از سوار کردن مریم پدرش سراغ او آید...
*
همه پشت در اتاق چشم به راه بودند...
محمدرضا چشم به ساعت دوخته بود....
پنج ساعت گذشته بود و هنوز خبری نشده بود...
نگران بود...
نکند مریم را از دست بدهد؟؟
می ترسید و تمام جانش می لرزید....
مادر مریم نشسته بود و تسبیح میگرداند...
حاجی ها هم یا ایستاده بودند و یا راهرو را متر میکردند...
محمدرضا چشمش را به در انداخت که یک آن در باز شد همه سمت دکتر هجوم بردند...
محمدرضا به سختی ویلچر را جلو برد و مقابل دکتر قرار گرفت:"چی شده دکتر؟؟حال همسرم
چطوره؟؟؟"

romangram.com | @romangram_com