#پادشاه_من_پارت_196


مریم سری تکان داد و میان گریه گفت:"باردارم محمدرضا....یه دختر....من باردارم...."
****
مریم به سختی وارد آشپزخانه شد و خواست چای بریزد که مادرشوهرش داخل شد و قوری را از
دستش گرفت:"شما برو بشین با این حالت...ماهه آخری مادر...زیاد به خودت فشار نیار...من پس
واسه چی اومدم اینجا؟"
پنج ماه گذشته بود...
محمدرضا دیگر میتوانست دست هایش را تکان دهد و این خود نعمتی بود...
مریم اگرچه روز اول شنیدن باردار بودنش بسیار ناراحت شد اما در گذشت زمان بودنش را باور
کرد و کم کم نیامده عاشقش شده بود...
مادر و پدر مریم کم به خانه شان سر میزدند اما حاج احمد همسرش بیشتر مواقع آنجا بودند تا
کمک حال مریم باشند....
زندگی شان پستی و بلندی زیاد داشت...
تاریکی و روشنی داشت اگرچه تاریکی اش بیشتر بود اما همیشه در پی تاریکی یک روشنایی
طولانی مدت است...
مریم لبخندی زد:"ببخشید بخدا زن عمو...من میرم بیرون پس..."
دست به دیوار گرفت و از آشپزخانه بیرون رفت و خواست وارد اتاق محمدرضا شود که درد بدی
زیر شکمش احساس کرد...
حس میکرد هر لحظه ممکن است بچه اش بیفتد....
دردش زیاد شد...
نتوانست تحمل کند و جیغی کشید و به دیوار تکیه کرد...

romangram.com | @romangram_com