#پادشاه_من_پارت_195


تمام دنیا بر سر مریم آوار شد...
از چیزی که هراس داشت بر سرش آمد...
اشک در چشمانش حلقه زد...سری تکان داد:"نه..."
دکتر لبخند عمیقی زد:"این نی نی کوچولوی شما چهار ماهشه...عجیبه متوجه نشدی...شکمت
هم که کم برآمده نیست...چطور نفهمیدی؟؟"
اشک هایش سرازیر شد:"به تنها چیزی که دلم میخواست فکر نکنم همین بود..."
دکتر نفس عمیقی کشید:"قبلا هم باردار بودی که...علائم ها برات آشنا نبودن؟؟؟"
مریم خسته از این همه سوال از جا بلند و گفت:"نخیر چون هیچ علائمی نداشتم با اجازه..."
تا خواست از اتاق بیرون برود دکتر گفت:"همه با شنیدن این که حامله هستند خوشحال میشن
و ذوق میکنن اما تو...مهم نیست...نپرسیدی بچه چی هست اما خودم بهت میگم که دختر
نازه...امیدوارم از نظر زیبایی به مادرش بره..."
مریم پایش را محکم روی زمین کوبید و با گریه از اتاق بیرون رفت...
در طول مسیر فقط اشک ریخت و از خدا شکایت کرد که چرا در این موقعیت....
دلش برای پویانش تنگ شده بود و داشت دق میکرد و بعد تصادف محمدرضا و اکنون بارداری اش
نور علی نور بود...
وارد اتاق محمدرضا شد و روی مبل نشست و زار زد...
آنقدر بلند گریه میکرد که صدای محمدرضا را نمیشنید...
نفس که کم آورد و به سرفه افتاد آرام شد...اشک می ریخت اما بی صدا...
محمدرضا بالاخره جرات کرد حرف بزند...آرام پرسید:"چی شد مریم؟؟؟"


romangram.com | @romangram_com