#پادشاه_من_پارت_194


آب ها را درون ظرف ریخت و دستمال پارچه ای برداشت و خیسش کرد...
جلو برد و روی صورت محمدرضا کشید...
تمام صورتش را با این کار تمیز کرد و بعد دست هایش را...تمام که شد گفت:"خب الان باهم
صبحانه می خوریم..."
محمدرضا شرمنده به مریم نگاه کرد:"ببخشید مریم..."
مریم چشم غره ای رفت و چیزی نگفت و لقمه ای درون دهان محمدرضا گذاشت که در اتاق باز
شد...
مریم با دیدن پرستار لبخندی زد و سلام کرد...
پرستار جلو رفت و س رُم محمدرضا را عوض کرد و خواست بیرون برود که محمدرضا گفت:"خانوم
پرستار یه لحظه؟"
پرستار با مهربانی برگشت و گفت :"بفرمایید"
محمدرضا صدایی صاف کرد و گفت:"راستش همسر من از دیشب تا الان حالت تهوع داشته و
سرگیجه...میشه دکتر معاینش کنه؟؟؟"
پرستار لبخند زد:"آره حتما...همین الان دارم میرم پیش دکتر زنان..."
مریم میترسید...
از شنیدن خبر باردار بودنش می ترسید هول گفت:"نه نه...ممنون...نمیخواد..."
از محمدرضا اصرار بود و از مریم اکراه ..
بالاخره محمدرضا موفق شد و او را همراه پرستار نزد پزشک فرستاد...
بعد از معاینه کامل دکتر لبخندی زد و گفت:"واقعا نمیدونستی بارداری؟؟؟"


romangram.com | @romangram_com