#پادشاه_من_پارت_193
مریم وسایل صبحانه ای که پرسنل آورده بودند را روی میز چید و منتظر شد تا محمدرضا بیدار
شود....
شب بدی را پشت سر گذاشته بود...
چای را برداشت و درون استکان ریخت اما تا بویش به مشامش خورد حالت تهوع گرفت...
باز خودش را به روشویی رساند....
آبی به صورتش زد و در آیینه به خودش نگاه کرد و زمزمه کرد:"خدایا نه....میدونی که
نمیخوام....من هنوز پاره تنمو پیدا نکردم یکی دیگه به دنیا بیارم؟؟؟...من لایق مادر شدن نیستم
وگرنه از بچم خوب مراقبت میکردم نه اینکه الان من اینجا باشم و اون، اون سر دنیا ..."
خواست به درد و دل با خداییش ادامه دهد که صدای محمدرضا مانع شد:"مریم تو لیاقت مادر
شدن داشتی و داری...این من بودم که محرومت کردم..."
مریم صورتش را خشک کرد و بیرون رفت...
موشکافانه به محمدرضا نگاه کرد:"آروم صحبت میکردم که چطور شنیدی؟؟؟"
محمدرضا لبخندی زد:"از وقتی که تو گوشم داد زدی کثافت گوشام تیز شدن..."
قلب مریم لرزید...
چه کرده بود با این مرد...
سرش را پایین انداخت:"منتظر شنیدن این حرف نبودم....از دیشب تا حالا یا داری زخم زبون
میزنی یا منو از خودت میرنجونی..چرا؟؟؟"
محمدرضا قیافه ای مظلوم به خود گرفت:"بخدا اگه منظور داشته باشم..."
مریم سری تکان داد:"باشه..."
پارچ آب را با یک ظرف گود برداشت و سمت محمدرضا رفت...
romangram.com | @romangram_com