#پادشاه_من_پارت_192


محمدرضا چشم هایش را بست:"بیخیال مریم خسته ام.."
مریم از جا بلند شد و لبخندی زد و سمت محمدرضا رفت....
باز محمدرضا را در آغوش گرفت ،مانند یک عروسک...
بالشت پشت سرش را درست کرد و محمدرضا را خواباند و ملحفه را رویش کشید....
خم شد و پیشانی اش را بوسید:"شبت بخیر آقایی..."
محمدرضا لبش را به دندان گرفت و آرام گفت:"سر تو بیار پایین تا منم ببوسمت.."
مریم خندید و چشم کشیده ای گفت و خم شد و پیشانی اش را به لب های محمدرضا چسباند...
این بوسه دلنشین تر از همه چیز در دنیا بود...
چقدر دوست داشت این بوسه را...
نفس عمیقی کشید تا از ذوق جیغ نکشد و از محمدرضا فاصله گرفت و روی مبل نشست...
خواست بخوابد که درد بدی دل حس کرد...
فکر کرد برای گرسنگی است و بیخیال چشم هایش را بست ...
درد دلش زیاد تر شد...
حالت تهوع گرفت...
احساس کرد هر لحظه ممکن است بالا بیاورد....
از جا بلند شد و سریع خودش را به دستشویی رساند....
دل پیچه و حالت تهوع کم بود سرگیجه هم برایش اضافه شد...
****



romangram.com | @romangram_com